تبليغاتX

Life is Long Journey of Nothing


Life is Long Journey of Nothing

Depression for Every 24 Hours

می توانستم درون چشمانشان نبودن را حس کنم


جلوی خانه ای بدون در 


با دو فرشته ی خوشحال و باطنی غمناک


فرشته ای که زیباتر بود


به سوی گل کوچکی اشاره کرد


کنار دیوار نشسته بود


گل صورتی کوچک  خوشبو به مشام می آمد


تمام شش هایمان را از عطرش پر کردیم


دوباره زاده شدیم


عطری از دماغمان گذشت و ساکن شش ها شد


نفسی این چنین جواهر نکشیده بودیم انگار


گل صورتی به بودنش ایمان آورد و بهر چه بودنش را


یافت و ریشه انداخت


دیوار بی در ناتوان  در برابر بودن گل


گل صورتی کوچک با عظمت ریشه هایش


مسیر نورانی دیگری را برایمان آشکار ساخت


صدای سربازان تا گوشه ی  گوشمان میامد و افسوس که هنوز شنیده نمیشد


ادامه با سربازان شد


YUXEXES

ادامه دارد ...


By Yuxexes| |

شعورت وقتی مملو از سکوت است

صدای صبرت را میشنوی

که پی در پی سفر طلب میکند

که پایش که پایت باشد

حس هیچ نرفتنی را ندارد

.....

...

..

Photo & Poem by 

Amin Ravanbakhsh

By DepressioN| |

تمام وجودمان پر نور بود

شهر بزرگی زیر ماه بود

انگار که فرشتگان ساکنش بودند

زیبایی از نو متولد شده بود

شهری از نور بود

چشم ها ما را نظاره می کردند

انگار که نیستیم

ولی دیده میشدیم

خانه ای  مسیری از ستاره داشت

به سوی فریادی که از آن مسیر آمد شتافتیم

دو فرشته ی زیبا کنار دیوار نشسته

چشمانشان تنها وجود ما را ایستاده بود

توان گفتن نداشتند انگار

خانه ی فرشتگان غمگین

 در نداشت

باز هم شاید ادامه با سربازان باشد

ادامه دارد...



YUXEXES

By Yuxexes| |


مترسک، تنها ایستاده و دستانش را باز کرده بود، بلکه کسی او را در آغوش گیرد.با وجود بدن لاغر و خشکیده اش قلب مهربانی داشت، ولی هیچ کس به او توجهی نمیکرد.قلب مترسک شکسته بود. هوا کم کم سرد شد. ابر آسمان را پوشاند. لحظاتی بعد برف شروع به باریدن کرد. آنقدر بارید تا مترسک از شدت برف جمع شده روی بدنش شبیه آدم برفی شد. بچه ها دور مترسک جمع شدند و با او عکس یادگاری گرفتند. اکنون مترسک بدن زیبا و جالبی داشت. اما این زیبایی زیاد ادامه نداشت و چند روز بعد با آب شدن برف ها دوباره مترسک ماند و تنهایی. او از همه بیزار شده بود و به این فکر میکرد چرا انسان ها فقط به ظاهر زیبا می نگرند؟ مترسک تکه ای ابر در آسمان دید و از ترس دوباره آدم برفی شدن و فقط چند روز عزیز بودن، خود را به دست کلاغ هایی سپرد که قصد از بین بردن او را داشتند....

***

"Beauty comes from the inside and so does ugliness! Yet, make-up is my armour, Dear, and I must hide my face. One and one is sometimes three, sometimes nothing at all, all is mortal, all is vain ...- and mortal things must fall !"


By DepressioN| |

نشسته در ماه و خیره بر زمین

آخرین کپسول، دلش خالی از اکسیژن

سفینه ایی خراب و پایانی معلوم تر از آغاز

پیر زنی از اهالی ، پیله بر من

شما ستاره های درون ماه را جمع  کنید

کف دستتان مسیری به خورشید ندارد

زمان پرتر از کپسول مسیرتان است

مسیرتان اسبی بالدار

کوهی در آسمان ها

دریچه ایی در انتظار

و

خدایی در نهان است

سربازان بی ایمان معتقد

مسیر موجود بی موجود

ستاره ها را نه انگار که دنبال کنید

فریاد ها را نه انگار که بشتابید

زیبایی های اطراف را نه انگار که بپرستید

شتافتن را نه انگار که من گفته باشم

سوار بر اسبی بالدار بر کوهی در آسمان کنار دریچه فرود آمدیم

درون دریچه مسیری دلتنگ و لجنزاری بدون پایان به نظر رسید

نوری چشمانمان را نوازش داد

 درون دنیایی تازه زاده شدیم انگار

بدون هیچ کس شدیم و من شدم و تک شدم

دیگر فهم برایم نمیشد

دانستن برایم ندانستن هم نبود

شاید ادامه با سربازان باشد

ادامه دارد .....

By Yuxexes| |



من به خود مي گويم که چرا تنهايم ؟

و در اين تنهايي هيچ كس نيست كه با

كوك دلم ساز كند

هيچ كس نيست كز احساس دلم سهم برد

و در انديشه اين تنهايي

همچنان تنهايم...

***

**

*

Filled by the gift of human death

This grief is brighter than thousand suns

 In grief and sorrow

In anxious emptiness

In dejection and loneliness

There where you don't want to be with me

I'll stay with you for ever

But only I shall stay alone

In loneliness of two souls

And only I shall stay alone

You disappear like the sun

Not to be worthy of the human life

By DepressioN| |



ذره ای تر از اتم

سبک تر از مولکول هیدروژن

تنها تراز آمیب که فقط یک سلول داشت

تاریکتر از سیاه چاله ای که ما را نبلعید

دگر گون تر از راه شیری

چه باید کرد

 وقت رفتن فرا رسید

 ستاره ای به یادم روشن کنید

YUXEXES
 

By Yuxexes| |